خــــار
گفت خار مايوس و دلشكسته :
از نعمت بيكران تو ، كه گلهاي وحشي ، كه سبزه زار هاي وسيع
چيزي ندارم من
خارم ، جز اين ندارم ، چند دشنهي عريان جز پست ترين جانواران را شوق بوسه بر اندامم نيست
خارم ، به خار بودن محكوم
هدف وقاحت دشنامها
خارم ، به خار بودنِ ناخواستهي من ، آنچه زاده سليقهي كژ طبيعت است
خار ميبينندم !
گفت و سخت و شكيبا اشك ذلالت ريخت
گفت او :
آيا اشكي داري براي ساعت سخت دلتنگي ؟
و آيا ميتواني بشكفي در ميان سخت ترين خاكها ؟
آيا توان آن را داري كه فضايي داشته باشي به بهانهي باليدن از وسعت ژرف آفرينش من ؟
داري ! ؛
كاش فقير بودي تا مينماياندي، نقطهي ضعف نبوغ اين نظم خيره كننده را
اما جز حماقت ذهن چيزي نداري شايستهي تامل !
و آيا ميداني با كه سخن ميگويي؟
چشمه ها براي من هستند ، بي آنكه اراده اي داشته باشند
كوه هاي سر به فلك كشيده ، بي آنكه استقامتي داشته باشند
و زيباترين گلها بر سينهي دشت خفته آرام ،
صحنهي شگفتي قدرت من است
تو و گل ، صخره و كوه، دشت و سبزه
همه در ديدهي وسيع« بزرگ اوج دار» آسمان همه را طبيعت
و نه تو ، تنها
و نه گل ، و نه صخره، و نه كوه، و نه دشت ، و نه سبزه ، هيچ يك تنها !
اشك تو ، كه زادهي نگاه محدود اسير در دست خواستهي لجوجانهي جانكاه
جز اين نيست ، اشك تو كه ميريزي ابلهانه در حسرت سهم تقدير
چرا كه كسي هيچ نميداند ، فردا چه خواهد شد ؟
در دستان مغرورِ ژرف و بسيار پيچيدهي به وهم آراستهي اجبار گونهي تقدير !
ببين
زيباترين گلها در آرزوي استقامت تو هستند
زيبا روياني كه به جرم زيبايي چيده ميشوند ، از مادر خويش ، خاك جدا
به كنيزي ميروند ، پست و بي هيچ اراده
تا تقدير پژمرده شدن ، تنها براي آراستن مجلسي !
حسرت ، پديده ايست تنها دليلي ، براي اشك
و اشك نشانهي احساس
كه هر از چند زماني خفته در روزمرگي دشتهاي بيكران
صبح را به شب ، شب را به صبح رساندن
بي هيچ دستاوردي ، جز رشد مبتذل زيستن
اشك هديه اي است ، براي تو خار
كه گلها ، مست از تكبر زيبايي ، هيچ و هميشه با آن بيگانه اند
جز آن زمان كه چيده شوند ، در آستانهي پژمردن
اشك ، آه
به هر بهانه
يعني ، هستم
اشك ، آه
و پس ، دلي زلال براي لبخند ، تبسم
نه از آن رو كه تمسخري ، يا نقابي به چهره
تبسمي ، شاد در آن مفهوم كه بايد
از نعمت بيكران تو ، كه گلهاي وحشي ، كه سبزه زار هاي وسيع
چيزي ندارم من
خارم ، جز اين ندارم ، چند دشنهي عريان جز پست ترين جانواران را شوق بوسه بر اندامم نيست
خارم ، به خار بودن محكوم
هدف وقاحت دشنامها
خارم ، به خار بودنِ ناخواستهي من ، آنچه زاده سليقهي كژ طبيعت است
خار ميبينندم !
گفت و سخت و شكيبا اشك ذلالت ريخت
گفت او :
آيا اشكي داري براي ساعت سخت دلتنگي ؟
و آيا ميتواني بشكفي در ميان سخت ترين خاكها ؟
آيا توان آن را داري كه فضايي داشته باشي به بهانهي باليدن از وسعت ژرف آفرينش من ؟
داري ! ؛
كاش فقير بودي تا مينماياندي، نقطهي ضعف نبوغ اين نظم خيره كننده را
اما جز حماقت ذهن چيزي نداري شايستهي تامل !
و آيا ميداني با كه سخن ميگويي؟
چشمه ها براي من هستند ، بي آنكه اراده اي داشته باشند
كوه هاي سر به فلك كشيده ، بي آنكه استقامتي داشته باشند
و زيباترين گلها بر سينهي دشت خفته آرام ،
صحنهي شگفتي قدرت من است
تو و گل ، صخره و كوه، دشت و سبزه
همه در ديدهي وسيع« بزرگ اوج دار» آسمان همه را طبيعت
و نه تو ، تنها
و نه گل ، و نه صخره، و نه كوه، و نه دشت ، و نه سبزه ، هيچ يك تنها !
اشك تو ، كه زادهي نگاه محدود اسير در دست خواستهي لجوجانهي جانكاه
جز اين نيست ، اشك تو كه ميريزي ابلهانه در حسرت سهم تقدير
چرا كه كسي هيچ نميداند ، فردا چه خواهد شد ؟
در دستان مغرورِ ژرف و بسيار پيچيدهي به وهم آراستهي اجبار گونهي تقدير !
ببين
زيباترين گلها در آرزوي استقامت تو هستند
زيبا روياني كه به جرم زيبايي چيده ميشوند ، از مادر خويش ، خاك جدا
به كنيزي ميروند ، پست و بي هيچ اراده
تا تقدير پژمرده شدن ، تنها براي آراستن مجلسي !
حسرت ، پديده ايست تنها دليلي ، براي اشك
و اشك نشانهي احساس
كه هر از چند زماني خفته در روزمرگي دشتهاي بيكران
صبح را به شب ، شب را به صبح رساندن
بي هيچ دستاوردي ، جز رشد مبتذل زيستن
اشك هديه اي است ، براي تو خار
كه گلها ، مست از تكبر زيبايي ، هيچ و هميشه با آن بيگانه اند
جز آن زمان كه چيده شوند ، در آستانهي پژمردن
اشك ، آه
به هر بهانه
يعني ، هستم
اشك ، آه
و پس ، دلي زلال براي لبخند ، تبسم
نه از آن رو كه تمسخري ، يا نقابي به چهره
تبسمي ، شاد در آن مفهوم كه بايد

