Black Notes

Friday, October 06, 2006

خــــار

گفت خار مايوس و دلشكسته :
از نعمت بيكران تو ، كه گلهاي وحشي ، كه سبزه زار هاي وسيع
چيزي ندارم من
خارم ، جز اين ندارم ، چند دشنه­ي عريان جز پست ترين جانواران را شوق بوسه بر اندامم نيست
خارم ، به خار بودن محكوم
هدف وقاحت دشنامها
خارم ، به خار بودنِ ناخواسته­ي من ، آنچه زاده سليقه­ي كژ طبيعت است
خار ميبينندم !
گفت و سخت و شكيبا اشك ذلالت ريخت
گفت او :
آيا اشكي داري براي ساعت سخت دلتنگي ؟
و آيا ميتواني بشكفي در ميان سخت ترين خاكها ؟
آيا توان آن را داري كه فضايي داشته باشي به بهانه­ي باليدن از وسعت ژرف آفرينش من ؟
داري ! ؛
كاش فقير بودي تا مينماياندي، نقطه­ي ضعف نبوغ اين نظم خيره كننده را
اما جز حماقت ذهن چيزي نداري شايسته­ي تامل !
و آيا ميداني با كه سخن ميگويي؟
چشمه ها براي من هستند ، بي آنكه اراده اي داشته باشند
كوه هاي سر به فلك كشيده ، بي آنكه استقامتي داشته باشند
و زيباترين گلها بر سينه­ي دشت خفته آرام ،
صحنه­ي شگفتي قدرت من است
تو و گل ، صخره و كوه، دشت و سبزه
همه در ديده­ي وسيع« بزرگ اوج دار» آسمان همه را طبيعت
و نه تو ، تنها
و نه گل ، و نه صخره، و نه كوه، و نه دشت ، و نه سبزه ، هيچ يك تنها !
اشك تو ، كه زاده­ي نگاه محدود اسير در دست خواسته­ي لجوجانه­ي جانكاه
جز اين نيست ، اشك تو كه ميريزي ابلهانه در حسرت سهم تقدير
چرا كه كسي هيچ نميداند ، فردا چه خواهد شد ؟
در دستان مغرورِ ژرف و بسيار پيچيده­ي به وهم آراسته­ي­ اجبار گونه­ي تقدير !
ببين
زيباترين گلها در آرزوي استقامت تو هستند
زيبا روياني كه به جرم زيبايي چيده ميشوند ، از مادر خويش ، خاك جدا
به كنيزي ميروند ، پست و بي هيچ اراده
تا تقدير پژمرده شدن ، تنها براي آراستن مجلسي !
حسرت ، پديده ايست تنها دليلي ، براي اشك
و اشك نشانه­ي احساس
كه هر از چند زماني خفته در روزمرگي دشتهاي بيكران
صبح را به شب ، شب را به صبح رساندن
بي هيچ دستاوردي ، جز رشد مبتذل زيستن
اشك هديه اي است ، براي تو خار
كه گلها ، مست از تكبر زيبايي ، هيچ و هميشه با آن بيگانه اند
جز آن زمان كه چيده شوند ، در آستانه­ي پژمردن
اشك ، آه
به هر بهانه
يعني ، هستم
اشك ، آه
و پس ، دلي زلال براي لبخند ، تبسم
نه از آن رو كه تمسخري ، يا نقابي به چهره
تبسمي ، شاد در آن مفهوم كه بايد