برگزيده برده هاي سرخ *
زخمي تازيانه ارتداد صداقتم
در قلعه اي بزرگ كه خشت به خشت از وهم ساخته شده
زير سنگي گران كه وزنش حاصل حقارتيست كه نگاه عابران ارمغان دارد
دست در زنجيري دارم
پا در زنجيري دارم
زنجيري كه باور نميكنند ، مي شود باز گشت
و در دست جلادي كه انگل وار به گوشتم ميزند دشنه
جلادي كه حاصل گذشته است
و دشنه اي كه جنسش از خاطرات است
و بندي كه حاصل نادانيست
و بتي كه به قيمت اشك ميپرستمش
و زنداني كه خود زندان بان آن هستم
و بختي كه سياه نشد ، جز با ظلمت ابلهانهي نا اميدي
اينك چه باك ؟
پيكره اي از من بتراشيد
و هنرتان را جز به آن كار بريد كه پستي و بلندي اندامم را ترسيم كنيد
هنرتان را بيازماييد در تجسم اشتباهات من
و بيازماييد كه آيا ميتوان غم را با اوج و پست وار تراشي نشان داد ؟
و آيا ميتوان جز با نگاه ، حس مرگ را تصوير كرد ؟
اينك اين خاطرهي من
جهان من جز قطعه طلايي نبود درخشان
كه زمان كدرش ميكرد
دنياي من جز اين نبود
حقارتش همچون لذتي بود كه در لحظه اي پس
هيچ از آن باقي نبود !
شگفتا كه بدنبال ابليس جستجو كني در انگاره اي وحشت افكن
كه همين قتل اعتياد گونهي زمان چهرهي پتيارهي ابليس بود
آه اگر سرمايه اي داشتم
نه آنچنان كه بتوانم بشمارمش
آنچنان پر شكوه كه در دست محدود ، حد زدهي مبتذل شمارش جاي نگيرد
در قلعه اي بزرگ كه خشت به خشت از وهم ساخته شده
زير سنگي گران كه وزنش حاصل حقارتيست كه نگاه عابران ارمغان دارد
دست در زنجيري دارم
پا در زنجيري دارم
زنجيري كه باور نميكنند ، مي شود باز گشت
و در دست جلادي كه انگل وار به گوشتم ميزند دشنه
جلادي كه حاصل گذشته است
و دشنه اي كه جنسش از خاطرات است
و بندي كه حاصل نادانيست
و بتي كه به قيمت اشك ميپرستمش
و زنداني كه خود زندان بان آن هستم
و بختي كه سياه نشد ، جز با ظلمت ابلهانهي نا اميدي
اينك چه باك ؟
پيكره اي از من بتراشيد
و هنرتان را جز به آن كار بريد كه پستي و بلندي اندامم را ترسيم كنيد
هنرتان را بيازماييد در تجسم اشتباهات من
و بيازماييد كه آيا ميتوان غم را با اوج و پست وار تراشي نشان داد ؟
و آيا ميتوان جز با نگاه ، حس مرگ را تصوير كرد ؟
اينك اين خاطرهي من
جهان من جز قطعه طلايي نبود درخشان
كه زمان كدرش ميكرد
دنياي من جز اين نبود
حقارتش همچون لذتي بود كه در لحظه اي پس
هيچ از آن باقي نبود !
شگفتا كه بدنبال ابليس جستجو كني در انگاره اي وحشت افكن
كه همين قتل اعتياد گونهي زمان چهرهي پتيارهي ابليس بود
آه اگر سرمايه اي داشتم
نه آنچنان كه بتوانم بشمارمش
آنچنان پر شكوه كه در دست محدود ، حد زدهي مبتذل شمارش جاي نگيرد

