Black Notes

Thursday, April 27, 2006

برده هاي سرخ (برگزيده)

هنگام غروبي بي اندازه پر شكوه از آن سوي هبوط وجدان
از چشم ستاره اي نگاه كردم
و از هنجره قدسي فاخته اي نا به خيش و اسير در دست غريزه
فرياد كشيدم
به پيكر عابران
گوشهايشان را با موم كهنه­ي وحشت پر كرده بودند
همه ساكت بودند
و من همچنان تير رس چشمها
نه از آن رو كه گلي باشم زيبا
يا غنچه اي نو شكفته محترمانه پيش روي پژواك
يا آنكه به عصمت دختركي باكره رشك برند
نه....
مرا مينگريستند
و گريزي ميجستند
آنچه چشمهايشان را آنچنان بر افروخته كرده بود
وحشت بود
از اين فرزند سر سپرده­ي ابليس
آنها پيش قضاوت ذهن محدود اسير در دست خود خواهي خود
دستهاي ملتمس من را نميديدند
كاش شايسته بودند و اشكي ميريختند
تا در فراخناي بي منتهاي زلال اشك معرفت
غسل ميكردم و پاك
باز به صبح تبسم مي كردم !
چشمهايت را به سقوط مشمئز كننده انسانيت بدوز
و ببين كه قلبها تكه اي ماهيچه­ي سرد شدند
چه بي شرم انكار احساس را رسم زندگي ميدانند !
و در اين قاموس دهشتناك تازه از شر آكنده تولد
جايي براي تبسم نيست ، و جايي براي ديگر خواهي نيز ، هرگز و هيچ نيست !
«از برده هاي سرخ»

Thursday, April 20, 2006

جنگ كُش

ژرفترين حقيقت در رمز شكيبايي نهفته
اينكه بشناسي
عشق را از هوس
اين داستان كهنه ! كه هرگز حل نشد
آي مردم... صبر كنيد
اگر بپرسد ، گنجشكي دل شكسته از بخل عابران
كه از پسمانده­ي ناني نيز نميگذرند
و چه مغرور طلبكار سخاوت آسمان هستند
اگر بپرسد اين دلشكسته از كبر معروف جامعه
كه چطور ، شايد بشود دنيا را زيبا تر كرد
به او ميگفتم
وقتي بياموزند ، همه ،
انصاف هم چيز خوبيست شايد !
و نگاه هديه اي كمتر از داشتن تمام دنيا نيست
و ذهن قدرتي كمتر از يك معجزه ندارد
كاش همه بدانند ، فرق يك شاخه گل سرخ را با خار
كاش بدانند كجا هستند
كاش وقتي از حسد دندان هايشان را به هم ميسايند
بدانند چه چيزهايي دارند !
كاش همه بدانند ، جاي هر چيز كجاست
كاش همه بدانند هيچ چيز از هم كمتر ندارند
جز تصميم
آن وقت حسد ميمرد ، و نيمي از دنيا سپيد ميشد
اگر بدانند ، هنر دانستن جاي احساس است
كه كجا ميشود لبخند زد ، و همنشيني لبخند با فكر قشنگ
چه تابلويي ميسازد ، از قدرت سر پنجه­ي انسانيت
كاش بدانند
قدرت واقعي وقتي هست
كه نترسند و احترام بگذارند
كه نترسند و دوستت داشته باشند
كه نكشي ، نترساني ، تجاوز نكني
و دشمني نداشته باشي
و فقط دوست
اينك بهشت لحظه لحظه
در شعف لذت بودن در چنين افكاري
آسمان در تب گنگ سوالي ميسوزد !
كه چرا ؟
براستي چرا مورچه ها وقت كشيدن يك دانه­ي حقير
اينچنين متكبر ، كه دنيا همين وسعت كوچك تا لانه است ؟
چرا نميشود لب روي لبهاي شكوفه هاي بهار نارنج گذاشت ؟
چرا نميتوان عطر خاك را در ضيافت بهار تا ژرفاي وجود استشمام كرد
چرا نميتوان ، نميتوان را از كتاب واژه ها ، اسطوره وار، خط زد ؟
اينك نگاه كن
كه من خط قرمزي شدم
هنر من رسم اين خطر قرمز
روي خواستن
اينك نگاه كن
من از نميتوانم به نميخواهم ميرسم
اينك ببين ، آرمان خيالي دنيا
منم
كه گفتم ، نميخواهم
كه گفتم ، ميتوانم
و حس كردم ، و فهميدم ، چه گفتم
آچه نتوانستند ، بگويند
و بفهمند چه ميگويند !

Friday, April 14, 2006

اتفاق

اينك
چو دو مينو واره
به هم ميفشارند
فرياد هاي خواستنشان را
در درونم
اين قلب خسته
اين دو خواستن
كه باشم ، سر بلند گرفته و مغرور
يا نباشم ، آنچنان كه بايد باشم !
صحبت از سياهي شب بلند يلداست
صحبت از سپيدي صبح كوتاه بهار است
اينجا رنج به هزار معني ، هر معني ژرفايي لطيف از بودن
من به خوب و بد نمي انديشم
من گم شدم !
در شگفتي افتادن يك برگ از درخت
اينجا رنج دودلي
اينجا انتخاب
و كدام است ، انتخاب تقدير
نرم تر از موم ، گرانتر از بار آسمان
بر دوش لحظه
و كدام است ؟
سوال امروزي ، كه نو نيست زياد
سوال امروز و هر روز