Black Notes

Thursday, March 30, 2006

اين عصر

اگر اين عصر
روزهايش خالي از يك تبسم عاطفه است
چه عزيز ، چه شجاع ، چه مهربان
كسي كه يك لبخند به عشوه­ي نگاه آسمان هديه كند
كيمياگري ميخواهد ، ثانيه­ي مبتذل انسانيت
كه از فرياد شرف بسازد ، نه رنگ طلا
و از دلتنگي گلبرگ بنفشه ، نسيم
كاش عابران كوچه بن بست طمع بدانند
پشت ديوارهاي سر به فلك كشيده­ي كوچه
گنجشك ها با يك دانه ارزن زنده اند
ميتوان بود ، بي نبودن ديگري
ميتوان شاد بود ، بي غم ديگري

Friday, March 24, 2006

آخرين مرد

اينك امروز
هر روز
اين روزها
و لذت تو ، درد ديگري
و خوب بودن تو ، بد بودن ديگري
و بودن تو ، نبودن ديگري
تاب ديدن خورشيد سربي رنگ را ندارم
و بنفشه هاي كاغذي
شايد بهتر باشد ، كه نباشم
شايد زياده ميخواهم
اگر ،
خورشيد را بي نقاب ميخواهم
اگر لذت را بي ذلت ميخواهم
اگر خوب بودن را با همه خوب بودن ميخواهم
شايد تكاپوي عبثي باشد
جستجوي سرخ ناب شقايق
شايد مرگ بيهوده اي باشد
ژرف ، در زمزمه­ي مبهم شبو مردن
صداي پاي كسي را ميشنوم
شايد رويايي بيش نيست !
صداي پايي را ميشنوم كه هيچ شكوفه اي را لگد نميكند
صداي پايي را ميشنوم كه هيچ غروري را له نميكند
صداي تيغي را ميشنوم كه هيچ زخمي نميزند
صداي دستي را ميشنوم
كه سيلي نميزند
شايد رويايي بيش نباشد
شنيدن اين معني
كه افسانه اي شده
دور
دراز
وقت خاموشي طلوع
وقتي درخشش غروب
وقت مرگ زمان
وقت شكوفايي سيب
وقت مرگ كينه
من به هم صحبتي مرد رفتم
اشكهايش را ديدم ، زلال
صدايش را شنيدم ، سوار نسيم
و بودن سبز بهار ، در گرماي نرم دستانش
من به ديدار سرو رفتم در باغ بهار
با خاك هم آغوش
عطر نمناك باران
و حافظه­ي آبي آسمان
و موسيقي نرم جوي
من كنار كسي نشستم
كه ميدانست كجاست
كه ميدانست از كجاست
كه ميدانست به كجاست
من كنار آخرين مرد دنيا نشستم
در رهگذر خاطرات تاريك تاريخ
من هم صحبت باران بودم
واي اگر درك كنم كجا بودم
قلب من با غم بيگانه خواهد شد !

Thursday, March 16, 2006

درخت

درختي بي برگ

درختي بي بار

درختي تنها

درختي آرام و شكيبا

در زمستان !

درخت نشكست

درخت نناليد

شكست پايان غرور نيست

بودن را در ذهن تكرار كن

بهار پاداش استقامت درخت است

از طبيعت ،« بودن و ماندن» را بايد آموخت

بزرگترين حق من ، گرانتر از باور هر چه گذشته ،

سنگين بر گرده­ي روزگار

فرداست ، حق من فردا

آموخته ام از مراسم قتل قناري ، در كشتارگاه عاطفه

از آنچه برايم هست ، بهره­مند شوم

قيمتش هر چه باشد ، ميپردازم

نميبخشم ، نبخشيدند

ميروم ، كسي نماند

شيرين ترين واژه­ي كتاب معني

انتقام

بيا بگذريم از اخلاق مسخره­ي فرياد كش

آنچه غرور ما را كشته ستم نيست ،

خدايان سراسر هجو آسمانهاست !

صورتم جايي ندارد براي سيلي ،

گونه­ي راستم ، گونه­ي چپم

سينه ام جا براي عشق ندارد

قلب من ازآن سياهي كينه ها

چشمم جايي براي اشك ندارد

چشم من جامي پر از خون يادگار درد ها

گلويم ناي ناله ندارد

گلويم براي فرياد ها

Wednesday, March 15, 2006

ثانیه

لحظه اي ، ثانيه اي ، كمتر از ثانيه اي

زمان !

ميخواهم لب روي لبهاي خورشيد بگذارم

هم آغوش نسيم باشم

و با موج معاشقه كنم

لحظه اي ، تا اثبات كنم

سبزي جوانه يك حادثه نيست

يك لحظه تا شرح لذت بهارنارنج را بيان كنم

لحظه اي ، تا شكوه سادگي شكوفه را تصوير كنم

بنشين ، كنار صبح

آرام

يك لحظه، كمتر از يك ثانيه

به آسمان نگاه كن

و در ژرفاي خيال ...

هر چه بدي بود ، تقصير شب

تو به صبح بيانديش ، و زماني كه براي توست ، تنها براي تو

و در اختيار آرزوهاي قشنگ تو

اين چنين است ، زيارت تبسم خداوند

عشق نمناكي خواستني لحظه هاي سبز بهار است

و ديدن چهره خدا ، بي شكل

در ميان جوانه ها ،

عطر خدا ، همراه عطر خاك باران خورده !

من به فردا رسيدم