اين عصر
روزهايش خالي از يك تبسم عاطفه است
چه عزيز ، چه شجاع ، چه مهربان
كسي كه يك لبخند به عشوهي نگاه آسمان هديه كند
كيمياگري ميخواهد ، ثانيهي مبتذل انسانيت
كه از فرياد شرف بسازد ، نه رنگ طلا
و از دلتنگي گلبرگ بنفشه ، نسيم
كاش عابران كوچه بن بست طمع بدانند
پشت ديوارهاي سر به فلك كشيدهي كوچه
گنجشك ها با يك دانه ارزن زنده اند
ميتوان بود ، بي نبودن ديگري
ميتوان شاد بود ، بي غم ديگري

