اگر تو باشي
صبح فرصتي بود ، نو ، تازه، باكره
براي خود نمايي ژاله
صبح هديه اي بود از زمان ، براي پيدايش اميد
آه ، اگر در غم گم شوم
آشنايي كو در اين لحظه ؟
چهره ام را ذره ذره ، با نگاهت لمس كن
به چشمهايم لبخند بزن
لحظه را يك تبسم مهمان كن
آه اگر باشي ، تو آشناي لحظه هايم
دل درد دارد
چشم اشك دارد
گوشي ، شنوا
قلبي ، پذيرا
ساعت ياس ، ساعت فكر كردن بود
چرا ؟ ژرفترين لحظه
و اشك و غم و اندوه و افسوس
به هزار زبان گوياي خاموش
سكوت فريادي بود
اگر اينجا واژه ها مسخ شدند
در چهار ديوار ، كه هر ديوار معناي دوري ، ترس ، فرار
تو باش سركش عصيان گر
آه اگر باشي ... لحظه لحظه
هزار لحظه ، ساعت با هم بودن ، ساعت عطر گل ياس
براي خود نمايي ژاله
صبح هديه اي بود از زمان ، براي پيدايش اميد
آه ، اگر در غم گم شوم
آشنايي كو در اين لحظه ؟
چهره ام را ذره ذره ، با نگاهت لمس كن
به چشمهايم لبخند بزن
لحظه را يك تبسم مهمان كن
آه اگر باشي ، تو آشناي لحظه هايم
دل درد دارد
چشم اشك دارد
گوشي ، شنوا
قلبي ، پذيرا
ساعت ياس ، ساعت فكر كردن بود
چرا ؟ ژرفترين لحظه
و اشك و غم و اندوه و افسوس
به هزار زبان گوياي خاموش
سكوت فريادي بود
اگر اينجا واژه ها مسخ شدند
در چهار ديوار ، كه هر ديوار معناي دوري ، ترس ، فرار
تو باش سركش عصيان گر
آه اگر باشي ... لحظه لحظه
هزار لحظه ، ساعت با هم بودن ، ساعت عطر گل ياس

