Black Notes

Monday, February 27, 2006

اگر تو باشي

صبح فرصتي بود ، نو ، تازه، باكره
براي خود نمايي ژاله
صبح هديه اي بود از زمان ، براي پيدايش اميد
آه ، اگر در غم گم شوم
آشنايي كو در اين لحظه ؟­
چهره ام را ذره ذره ، با نگاهت لمس كن
به چشمهايم لبخند بزن
لحظه را يك تبسم مهمان كن
آه اگر باشي ، تو آشناي لحظه هايم
دل درد دارد
چشم اشك دارد
گوشي ، شنوا
قلبي ، پذيرا
ساعت ياس ، ساعت فكر كردن بود
چرا ؟ ژرفترين لحظه
و اشك و غم و اندوه و افسوس
به هزار زبان گوياي خاموش
سكوت فريادي بود
اگر اينجا واژه ها مسخ شدند
در چهار ديوار ، كه هر ديوار معناي دوري ، ترس ، فرار
تو باش سركش عصيان گر
آه اگر باشي ... لحظه لحظه
هزار لحظه ، ساعت با هم بودن ، ساعت عطر گل ياس

Sunday, February 12, 2006

پرسيدي

از من پرسيدي كه زندگي
به تو گفتم پرده اي رقصان .. هر لحظه نسيم !
از من پرسيدي كه عشق
به تو گفتم آتشي ، پر زبانه .. هر زبانه هزار بيت غزل !
عاقبت اما فراموش در خاطر پيرامون !
تو كه پرسيدي خدا
به تو گفتم ، ديواني از بهترين آرزو ها !
پرسيدي مرگ
به تو گفتم لحظه ، پر از اضطراب !
تو پرسيدي آفتاب
به تو گفتم روشنايي
تو پرسيدي مهتاب
گفتم منت دار آفتاب
پرسيدي ياس
به تو گفتم حماقت
پرسيدي نا اميدي
به تو گفتم بلاهت
افسوس تو از برگ گلي سرخ نپرسيدي
كه برايت سخاوت طبيعت را شرح دهم
افسوس نپرسيدي چرا عمر گل دو روز شده
تا به تو ميگفتم ، زجر بودن ...
اگر از من ميپرسيدي بهار
به تو ميگفتم كه صبر
اگر از من تو ميپرسيدي نوروز
به تو ميگفتم ... وقت تبسم شد ، بخند
تو از من نپرسيدي
و بي هيچ سوال ، پاسخ دادنم بس بيهوده بود !
تو لب روي لبهاي ذهن من نگذاشتي
تا لذتي برايت تصوير كنم از غم حوا
تو از بيهودگي لحظه هايم نپرسيدي
اي كاش تو ميپرسيدي !
اي كاش ....

Wednesday, February 08, 2006

صبحت شبو !


اگر صحبت شبو را جدي بگيري !
اگر زمزمه هاي نشاط‌آور شاپرك را بشنوي !
نيمه هاي شب ! نزديك صبح
كه ژاله روي گلبرگ بنفشه ميرقصد
و نفس ، ارمغان نسيم پاك شب ... تا ژرفاي دل نفوذ ميكند !
از يك غزل ، سير ميخورم ! از يك عبارت ، سير مينوشم !
كه كسي هست !
نه خصم تو كه در انتظار شكنجه پيكر تو لحظه بشمارد !
كسي كه به تو عشق ميورزد !
آن وقت ميفهمي چرا گنجشك ها سرمست ...
در ضيافت بهار نغمه ميخوانند !
صبح زود ... دو به دو ...
آسمان بي هيچ دلشوره اي عرصه پرواز !
هستي در مقابل اين همه شور عشوه ميكند !
آنها كه نه سكه اي دارند ، زرد
دل به يك دانه ارزن طلايي خوش ميكنند !
هر چند در بازار تو با ارزش نيست !اما هديه ايست براي او !
از آسمان آبي
كه اگر بداني
عشق ورزيدن ، مهر ورزيدن ، دادن بي ادعاي باز پس گرفتن
چه لذتي دارد
محبت كيميا ميكند !
تو هم در مرثيه غم اجتماع .... شادمان ميرقصي
كودكانه ميخندي
سعادت اينجاست !
همنوا با سرود صبح
صبح ... وقتي فرشته ها به مهماني قلب تو مي آيند
به شب سوگند ، هيچ صبحي مثل صبح ديگر نيست

Sunday, February 05, 2006

نازنين

وقت رستاخيز معني شد باز
آماده شو !
وقتي كه خورشيد رخت سياه شب به تن كرده !
وقتي ژاله روي گلبرگ شبو مرده !
وقتي لبخند فراري شده‌!
وقت سفر شد باز
كه من آن شبگرد
كه كوچه ها با من غريبه !
وقتي كه ثانيه­اي خبر گذشتن را ميدهد
منم آن شبگرد كوچه هاي ياس
آماده شو كه باز هم سفر
وقتي كه بگريي
وقت سفر من ميرسد باز !
من آن مسافر بيزار از سفر
آماده شو
كه سفر باز ، سفر باز ، سفر باز
رفتن تو ساعت سرخ من شدن بود باز
از صبح به جز چشم نمي­خواهم
از باد به جز گوش نمي­خواهم
از بهار جز لمس تن سايه ها نمي­خواهم
از خدا جز خدا بودن و ماندن نمي­خواهم
من همان همشهري فرشته ها هستم
كه هر پس كوچه شهرم را مي­شناسم
افسوس با ناله­ي ديوار ها غريبه !
با شادي كودكان غريبه !
و با خودم نيز غريبه
سكوت واژه ها
رستاخيز معني ها
بهشت پوچي
دوزخ فردا
اينجا
منم و تاريكي و يك جنس غريبه
اينجا منم و ابليس و خشم درد
همنوا با ضجه­ي وحشي اهريمن
اگر مردم
اگر گنديدم
اگر پوسيدم
اگر بي­حاصل ، نفس هايم ناشناخته در گندآب فراموشي محو شد
چه باك ...!
نازنين
تو از راهي كه من رفتم نرو !

Thursday, February 02, 2006

همه خوبي ها

و، برگي
تا به حرمت همه خوبي ها يك واژه بنويسم !
و زباني
تا حيرتم را در مواجهه با نسيم بهار ، در ترانه اي بسرايم !
سلام ميدهد
هر برگي كه جوانه ميزند
و اگر بداني
زمزمه­ي سرد زمستان
شكوه درك شعف بهار است
تو ديگر از زمستان شكايتي نداري
تنها
اگر دل غمگين
اگر سينه پر درد
بيا با من
به ضيافت آفتاب
بيا حساب كنيم
چقدر زمان براي افسوس از دست داديم
خداوند برايم كتابي فرستاده !
طبيعت
كه از اين تابلو آموختم
از برگهاي خشك خزان ، جوانه هاي سبز بهار
كه امروز را در امروز
و فردا را ، به اميد فردا
اي دريغ !
اگر لذت تماشاي طلوع امروز را در خاطره غروب ديروز گم كنم
من به سهمم از اين شب بلند رضايت داده ام !

همه خوبي ها

و، برگي
تا به حرمت همه خوبي ها يك واژه بنويسم !
و زباني
تا حيرتم را در مواجهه با نسيم بهار ، در ترانه اي بسرايم !
سلام ميدهد
هر برگي كه جوانه ميزند
و اگر بداني
زمزمه­ي سرد زمستان
شكوه درك شعف بهار است
تو ديگر از زمستان شكايتي نداري
تنها
اگر دل غمگين
اگر سينه پر درد
بيا با من
به ضيافت آفتاب
بيا حساب كنيم
چقدر زمان براي افسوس از دست داديم
خداوند برايم كتابي فرستاده !
طبيعت
كه از اين تابلو آموختم
از برگهاي خشك خزان ، جوانه هاي سبز بهار
كه امروز را در امروز
و فردا را ، به اميد فردا
اي دريغ !
اگر لذت تماشاي طلوع امروز را در خاطره غروب ديروز گم كنم
من به سهمم از اين شب بلند رضايت داده ام !