قول بنفشه ي شاكر
فيلسوفي غرق در كشف رمز روشنايي شمع
پيش خورشيد !
نزد وي لب گشودم
و ترانه اي كفتم از قول بنفشه اي شاكر كه ديروز روييده بود
آنكه شكوه باليدنش دليل تحقير اضطراب ذهن محدودِ من بود
ديدم ، من
باور كن
باران مفتخر نديم سبزه زاران بود
و چه معذب بر سر عابري مي¬باريد
كه آزموده¬اي را ابلهانه ، بال كذايي به دست مي¬بست
تا آفتاب را به سرقت برد !
سكوت باغ دليل بي¬هوشي نيست
كو، كجاست، آنكه نجواي باغ را بشنود
و انكار حقارت خويش را سد شكوه خود قرار ندهد ؟
او يگانه مردي را در انتظار نشسته ، شكيبا
تا درك ، حماقت كند
و شكوه پذيرفتن را دريابد
آنجا كه لازم است
و از آب لطافت بخواهد و از صخره سختي
و بياموزد از اين هر دو
كه تجربه، محدود ؛
نشانه¬ي نقطه¬ي ضعف نبوغ اين پست رفتِ من و توست
گل سرخ ، خار نداشت
دست بي رحم و جنون زده¬ي عابران خار دادش
آن گل بي عقل كه «چرا و چگونه» را هر دو درك كرد
و اين من، مغرور به هوش و اختيار كه هيچ جز چگونه را نميدانم
و پر اضطراب و ناله و شيون نيز
پيش خورشيد !
نزد وي لب گشودم
و ترانه اي كفتم از قول بنفشه اي شاكر كه ديروز روييده بود
آنكه شكوه باليدنش دليل تحقير اضطراب ذهن محدودِ من بود
ديدم ، من
باور كن
باران مفتخر نديم سبزه زاران بود
و چه معذب بر سر عابري مي¬باريد
كه آزموده¬اي را ابلهانه ، بال كذايي به دست مي¬بست
تا آفتاب را به سرقت برد !
سكوت باغ دليل بي¬هوشي نيست
كو، كجاست، آنكه نجواي باغ را بشنود
و انكار حقارت خويش را سد شكوه خود قرار ندهد ؟
او يگانه مردي را در انتظار نشسته ، شكيبا
تا درك ، حماقت كند
و شكوه پذيرفتن را دريابد
آنجا كه لازم است
و از آب لطافت بخواهد و از صخره سختي
و بياموزد از اين هر دو
كه تجربه، محدود ؛
نشانه¬ي نقطه¬ي ضعف نبوغ اين پست رفتِ من و توست
گل سرخ ، خار نداشت
دست بي رحم و جنون زده¬ي عابران خار دادش
آن گل بي عقل كه «چرا و چگونه» را هر دو درك كرد
و اين من، مغرور به هوش و اختيار كه هيچ جز چگونه را نميدانم
و پر اضطراب و ناله و شيون نيز

