Black Notes

Friday, August 04, 2006

ساده

او به غم من شيفته
تا چشمي بردارم ، از آسمان
قلبي بگيرم ، از مهر
شوري بگيرم ، از اميد
در زمانه اي كه بي تاب مرگ هر يك انسان است
چه پر برك ، تبسمي
كه نميرد در اشك ،
گم نشود در بغض
اگر اين قد من ، قامت بلند سرو نيست
شايد ،
شايد ، براي ماندن ، سندي جاودان شود
شعر انعكاس وهم آلودي از غم شد
شاعر ، مترسك سر مزرعه­ي منحوص شكست ها
اين چنين باور ها
نه شعر گفتم ، نه شاعرم
مينويسم از اميد
هر چند خريداري ندارد سر بازار
ميگويم از لبخند
از حماسه­ي اميد
از شكوه شكفتن بنفشه
از در و ديوار
از نگاه ، از زبان ، از ذهن ، از حركت
همه دارايي هاي فراموش شده­ي انسان ها
يك پلك ، يك فنجان چاي داغ
ساده ، ساده ، ساده ميگذرند
از آنچه دارند
و سخت نگرانند، آنچه را نبايد داشت و ندارند آن را به آن
ميميرم از طعنه­ي لطف روزگار
اگر نگويم اين صحبت ممنوع را در كشتارگاه ماوراء
رسم لجن­آلوده­ي خود نمايي !
من به همين لحظه كه هستم ، ساده سالم
شاكرم !