Black Notes

Friday, June 16, 2006

* برگزيده از برده هاي سرخ

«اولين سنگ را كسي بزند كه تا به حال گناهي نكرده»
عبارتي بيش از اندازه خوشبينانه است !
اما فقط عبارت !
ذهنت را به من بسپار تا به ژرفاي پَست بودنت پي ببري !
ميخواهم از تو بپرسم تا به حال آيا در زجر اين انديشه به ضجه افتادي؟
اگر همان اندازه كه تو در برابر خاموش شدن يك شمع بي تفاوت هستي
خورشيد هم در برابر تو بي تفاوت بود !
چه حادثه­ي كوچكي رخ ميداد ؟
يك اتفاق !
ثانيه تنها در ثانيه پر بهاست
وقتي جزئي از يك ساعتِ گذشته باشد ! چه بسا حقير !
و ساعت در يك روز با ارزش است شايد ! اما در برابر يك ماه و يك سال !
چه حقير
از عمر ما ديوانه هاي پر مدعا ، تكيه بر نامي زده « انسان»سالها ميگذرد !
براي تقويم چه ارزشي دارد ؟ بودن يا نبودن يك فرد !
و كسي چه ميداند ؟
از خورشيد بپرسيم ، شايد بداند !
شك كن ، اگر شجاعي !
كه اين افكار وسواس زده ، توان آن را دارند كه صد ها بار از مرگ دهشتناك تر تو را پريشان كنند !
ذره ذره­ي خاك ـ هر كدام ـ يك خاطره است
به خاطره­ي حقير غمگين غروب يك روز پاييزي بگو خاموش باشد !
گاهي حس ميكنم زنده ام !
و زنده بودن تصويري از يك كابوس ، كسي چه ميداند ؟ يك روياست
و فكر ميكنم شايد بيدار شوم ، از خوابي
كه در بيداري تنها باشم !
شايد در جايي ديگر ، كه اصلا شبيه اينجا نيست
اين فكر ، اين انديشه­ي نابغه­ي ناقص­الخلقه، ذهنم را تا ژرفاي نبودن
همچون برده داري دژخيم صفت ميكشد !
پاي ديوار بن بستي خاكستري به فضايي عدم گونه ميرسم
چشم هايم را به كور بودن با منت مفتخر ميكنم !
با چشم دل ميخندم !
و شكوه ابديت را درك ميكنم
به خورشيد ميپيوندم
و در سكوت ، گنگ و لال
غرق در ژرفاي شعفي ماورائي ميشوم
شك ميكنم ، ديوانه ميشوم بين اين همه خردمند نيك ضمير!
و در دنياي منِ ديوانه ، همه خردمندان روشن ضمير ديوانه هايي هستند نه همرنگ جماعت !
شايد بلبل هاي خوش زبان پر طرفدار
ناسزايي سخت كافرانه به جغد شومي روا كرده اند
جغد ها هم شايد در نغمه هايي كه به شومي باور داريم
عاشقانه هايي مي­سرايند !
مقدساتِ مستند ، همه حصار هايي هستند دور ديوانه خانه !
تا ديوانه نشوند ! آنها كه بايد همرنگ باشند ، تا جماعت باشند !
ايمان كفريست سخت ، در كفر!
به همين سادگي ، خاموشي همانقدر از روشني بيزار است كه روشني از خاموشي !
« تو كدام را ميخواهي ؟ »
مهم اين است
تو ، تو ، تو
دنيا يعني تو
دنيا يعني تو ، خورشيد يعني تو ، ماه تو ، شب تو ، روز تو ، خوب تو ، بد تو
و خدا هر چند وحشت افكن، اما تو !
كسي توان آن را ندارد كه تو را به نبودن وا دارد
جز خود تو
پس انتخاب كن :
تو اي « خوب يا بد »