همه انسانها مسيح
تا انجامی سخت و شرم آور
چند روز بیشتر نمانده !
تا سکوتی ژرف و یاس آور
فنجان چای داغ نیست !
فهرستی از شکستهایم زیر فنجان چای !
اما آنچه باور ثانیه ها است
نفس های همچنان گرم من !
من هنوز هستم
نه غزلی بنوشته شده روی گلبرگ یاس
نه عاشقی دلبسته به جام
نه زاهدی پیوسته به آسمان چشم دوخته !
هستم ، جزئی از همه !
اما هستم
نمیروم ، رفتن سهم من نیست !
نمیمانم ، ماندن حق من نیست !
نمیمیرم مردن از آن من نیست !
کور نیستم ، ندیدن باور چشمهایم نیست !
اشک افسوس با چشمهایم غریبه است ، بینوا انسانی نیستم غریبه با آسمان
همینها برای زنده ماندن کافیست
و اما آن زندگی ، که اگر نه بردگی !
شکوهش در جانم ، تبسمش بر لبهایم ، شعور غیرتش در ذهنم
که اگر هست ، که هست و میدانم هست
نقش بسته
ماندم و میمانم و خواهم ماند
اگر نه برای لبخند خدا ، برای خشم ابلیس
میمانم
برای آن روز
شب تمنا میکند ، راهی تا ستاره نیست !
خورشید سکوت میکند ، آنجا جایی برای خورشید نیست !
خیابان ، ژرفتر از همیشه شهوت بار ، مرا میخواند
جاده ماتم مردابی نیست !
بی تو یا با تو !
سهم من فرداست
از آنجا که ایمان ثانیه ها شقاوت نا فهم خواستن بوده ، در خاطره ام
من به سهم خود معترضم ، تا بروم ، تا نمانم
عاطفه را کشت معرفت پست تمدن
من آمده ام !
نه کشتن ، نه کشتن ، نه کشتن ...
آمده ام تا نگذارم که بمیرم و بمیرد و بمیرند !
پادشاهی هستم
تختم از جنس واژه
تاج من معنی
همخوابهی من احساس
سرزمینم ملک با مهر و صفا
غبار پیراهن من خاک متبرک انسانیت
پیامدار من نسیم سرد بهار
خدایم لذتیست که در فهمیدن هست
نهفته در پیراهن سرخ شقایق
آن خدا ...
آه اگر باشد
رویا هایم معصومانه به سپیده درس میدهند
آه اگر باشد او
که فرشته معصیت بار به زیارت انسان می آید
آه اگر باشد
زمین صلیبی دایره خواهد بود
و همه انسان ها مسیح
چند روز بیشتر نمانده !
تا سکوتی ژرف و یاس آور
فنجان چای داغ نیست !
فهرستی از شکستهایم زیر فنجان چای !
اما آنچه باور ثانیه ها است
نفس های همچنان گرم من !
من هنوز هستم
نه غزلی بنوشته شده روی گلبرگ یاس
نه عاشقی دلبسته به جام
نه زاهدی پیوسته به آسمان چشم دوخته !
هستم ، جزئی از همه !
اما هستم
نمیروم ، رفتن سهم من نیست !
نمیمانم ، ماندن حق من نیست !
نمیمیرم مردن از آن من نیست !
کور نیستم ، ندیدن باور چشمهایم نیست !
اشک افسوس با چشمهایم غریبه است ، بینوا انسانی نیستم غریبه با آسمان
همینها برای زنده ماندن کافیست
و اما آن زندگی ، که اگر نه بردگی !
شکوهش در جانم ، تبسمش بر لبهایم ، شعور غیرتش در ذهنم
که اگر هست ، که هست و میدانم هست
نقش بسته
ماندم و میمانم و خواهم ماند
اگر نه برای لبخند خدا ، برای خشم ابلیس
میمانم
برای آن روز
شب تمنا میکند ، راهی تا ستاره نیست !
خورشید سکوت میکند ، آنجا جایی برای خورشید نیست !
خیابان ، ژرفتر از همیشه شهوت بار ، مرا میخواند
جاده ماتم مردابی نیست !
بی تو یا با تو !
سهم من فرداست
از آنجا که ایمان ثانیه ها شقاوت نا فهم خواستن بوده ، در خاطره ام
من به سهم خود معترضم ، تا بروم ، تا نمانم
عاطفه را کشت معرفت پست تمدن
من آمده ام !
نه کشتن ، نه کشتن ، نه کشتن ...
آمده ام تا نگذارم که بمیرم و بمیرد و بمیرند !
پادشاهی هستم
تختم از جنس واژه
تاج من معنی
همخوابهی من احساس
سرزمینم ملک با مهر و صفا
غبار پیراهن من خاک متبرک انسانیت
پیامدار من نسیم سرد بهار
خدایم لذتیست که در فهمیدن هست
نهفته در پیراهن سرخ شقایق
آن خدا ...
آه اگر باشد
رویا هایم معصومانه به سپیده درس میدهند
آه اگر باشد او
که فرشته معصیت بار به زیارت انسان می آید
آه اگر باشد
زمین صلیبی دایره خواهد بود
و همه انسان ها مسیح

