Black Notes

Wednesday, December 28, 2005

همه انسانها مسيح

تا انجامی سخت و شرم آور
چند روز بیشتر نمانده !
تا سکوتی ژرف و یاس آور
فنجان چای داغ نیست !
فهرستی از شکستهایم زیر فنجان چای !
اما آنچه باور ثانیه ها است
نفس های همچنان گرم من !
من هنوز هستم
نه غزلی بنوشته شده روی گلبرگ یاس
نه عاشقی دلبسته به جام
نه زاهدی پیوسته به آسمان چشم دوخته !
هستم ، جزئی از همه !
اما هستم
نمیروم ، رفتن سهم من نیست !
نمیمانم ، ماندن حق من نیست !
نمیمیرم مردن از آن من نیست !
کور نیستم ، ندیدن باور چشم­هایم نیست !
اشک افسوس با چشمهایم غریبه است ، بینوا انسانی نیستم غریبه با آسمان
همینها برای زنده ماندن کافیست
و اما آن زندگی ، که اگر نه بردگی !
شکوهش در جانم ، تبسمش بر لبهایم ، شعور غیرتش در ذهنم
که اگر هست ، که هست و میدانم هست
نقش بسته
ماندم و میمانم و خواهم ماند
اگر نه برای لبخند خدا ، برای خشم ابلیس
میمانم
برای آن روز
شب تمنا میکند ، راهی تا ستاره نیست !
خورشید سکوت میکند ، آنجا جایی برای خورشید نیست !
خیابان ، ژرفتر از همیشه شهوت بار ، مرا میخواند
جاده ماتم مردابی نیست !
بی تو یا با تو !
سهم من فرداست
از آنجا که ایمان ثانیه ها شقاوت نا فهم خواستن بوده ، در خاطره ام
من به سهم خود معترضم ، تا بروم ، تا نمانم
عاطفه را کشت معرفت پست تمدن
من آمده ام !
نه کشتن ، نه کشتن ، نه کشتن ...
آمده ام تا نگذارم که بمیرم و بمیرد و بمیرند !
پادشاهی هستم
تختم از جنس واژه
تاج من معنی
همخوابه­ی من احساس
سرزمینم ملک با مهر و صفا
غبار پیراهن من خاک متبرک انسانیت
پیامدار من نسیم سرد بهار
خدایم لذتیست که در فهمیدن هست
نهفته در پیراهن سرخ شقایق
آن خدا ...
آه اگر باشد
رویا هایم معصومانه به سپیده درس میدهند
آه اگر باشد او
که فرشته معصیت بار به زیارت انسان می آید
آه اگر باشد
زمین صلیبی دایره خواهد بود
و همه انسان ها مسیح

Monday, December 26, 2005

باران

باران ، قطراتش هجوم بي حاصلي
برايم همين يك واژه از دفتر بودن مانده
صحبت از وحشت نيست
اعتقادم هنوز...
نه ترس، دوزخ
نه طمع ، بهشت
من برايم يك سخن باقيست
نه ترسي ، نه طمعي
خلوص
مرا با نسيم سحر بيدار نكردند
از زخم تازيانه­ي وحشي زمانه بيدار شدم
برايم همين واژه باقي مانده
خلوص
نه براي اشك ، نه براي تبسم
برايم همين باقي مانده
خلوص
دفترم سوقات شهر وحشت
سخنم بوي تيز خون لخته­ي وفا
حرفم ، همه يك چيز
ماندن براي بودن
و بودن به ناموس نپذيرفتن
و مرگ ، به تاوان رضايت !
من به زيارت ميروم
معبد فرياد
تا شايد رخت آلوده­ي نامم را گم كنم !
آسمان ، اين طناز شوخ
نرد قهر را در ميان گذاشته
تاس تقدير به هر سو دوراني ميكند
و هنوز معلوم نيست
اصالت يا تبعيت !
امشب با واژه ها ميرقصم
امشب ميل ديدن دارم
امشب شكوه را درك ميكنم
امشب غم آدم را درك ميكنم
و اشك ميريزم ، در شيوه­ي گنگ توبه­ي آدم
لب از لب هاي شيرين ابليس بر ميدارم ، اگر بتوانم
و صليب مسيح را عاريه ميگيرم
نه قومم ، نه مردمم
باري اگر بتوانم ، بار گران خودم را به دوش خواهم كشيد
فرشته ها اشك بريزند ، دريايي بسازند
تا شايد در غسل اميد ، پاك شوم
از سخن گفتن خسته شدم !
خستگي ، كاش فقط واژه اي بود ...
عقربه­ي ساعت در هم ميپيچد و هر بار زهر ميريزد
روز را در شب گم ميكنم
و شكوه غربت پيكرم را در اجتماع درك ميكنم
ترس از اينكه بگويم
ترسيدم !
من به حرمت آفتاب، شب را انكار ميكنم
قهر تو وجودم را سوزاند
لحظه هايم را در تب گنگ شك كشت

Friday, December 23, 2005

لادن

لادن به فردا خیره بود
لادن هنوز شب را پر از نور امید میدید
لادن هنوز ستاره ها را یکی یکی میشمرد
لادن هنوز فراموش میکرد
لادن هنوز سرخ بود
لادن هنوز میخندید
لادن هنوز میگریست
لادن هنوز با سر انگشتانش صورتش را لمس میکرد
لادن هنوز خسته بود
لادن هنوز شاد بود
لادن هنوز میخواند
لادن هنوز میسرود
لادن هنوز در آغوش مخمل گونه راز میشنید
لادن هنوز باران را به حرمت برکت تقدیس میکرد
لادن هنوز شبنم را روی گلبرگ های بنفشه میچشید
لادن هنوز چراغ اتاقش ماه بود
لادن هنوز مست هوشیاری بود
لادن هنوز عاشق بود
لادن هنوز زنده بود
لادن فردا اما
لادن فردا آرزو ها را نقاشی میکند
لادن برای پدر میسرود
لادن برای مادر میسرود
لادن زاده­ی ژاله های سرخ وفا بود
لادن فرزند بهار بود
لادن با خزان بیگانه بود ، لادن به تمید زنده بود
لادن پروانه بود
لادن شبانه ، رخت شکر بود
لادن در انتظار جوانه بود
لادن اشنای نسیم بود
لادن هم صحبت صبح بود
لادن اسطوره بود
لادن انگاره­ی ذهن خسته­ی من بود
لادن دروغی بیش نبود
لادن برای حیقت برهانی پاینده بود
لادن غریبه نبود ،
لادن کسی بود که من نبودم
روز لادن ، آنچه من نداشتم بود
که خوبی هست ، در ذهن شاید ، اما هست هنوز

Wednesday, December 07, 2005

اما بدان چرا



نه براي عشق
نه براي صلح ، نه براي جنگ
نه براي خود ، نه براي ديگران
نه براي خدا ، نه براي ابليس
شكيبا باش ، نه بسيار ، كم
به اندازه چند نفس
شكيبا باش
در امتداد گذر چند ثانيه
صبر كن
تنها براي بودن باش ، بمان
براي يك ثانيه
كه اگر ميدانستي ، ثانيه ها ، چقدر بزرگند
به اندازه خشم طبيعت ، به اندازه لطف خدا شايد
به اندازه يك قطره باران ورحمت در كوير خشك غيرت
همه در يك ثانيه
كه از وسعت بي حد آن
يا بايد گفت بي انتها ، يا چون قطعه طلايي در ميان گِل و لاي رها كردنش
ثانيه ها
باش ، فقط باش
در امتداد چند ثانيه بيشتر باش
تباهي ....
خاطرت را آزرد
ميدانم
لاشخور هاي قوانين انسانيت وجودت را نيش زدند
ميدانم
همه را ميدانم و از دانستن ، به تو ميگويم بمان
تو را به آخرين فرياد
تو را به آخرين اشك
تو را به اولين لبخند
تو را نه به نام خدا
تو را به آخرين بار كه خدا را صدا زدي
در ساعت مستعصم آن نيمه شب وحشي
چشمهايت را با آهن گداخته كور كن
زبانت را از بيخ بكن
نياز و عشقت را ذره ذره بميران
در ميان گند گو ها باش و سخن هارا نا شنيده دار
اما بمان ، براي اشك خدا
براي شرم فرشتگان
براي خشم ابليس
براي زبانه هاي غرور ، بمان
براي آن خنجر كه روزي نه قلبي شكافد ،
نه سري جدا كند
براي آن تيغ مهربان بمان ، « تنها »
تا در سايه اش رسم مقدس قسمت كردن را تجربه كني ، بمان
به تو ميگويم روزي آفتاب در مشرق جاودان ميشود و غروبي هرگز نه !
بمان
نه بيهوده
نفس بكش ، تنها
كه ميدانم براي دنيا جاي تپش قلب تو خالي ، بسيار خالي خواهد بود
آه ...
تو رهسپار پاياني
چشم اميدت را به عكس كودك معصومت بسپار
كه خون جاري تو در رگهايت
روزي سيل آبي به پا خواهد كرد
با كارد تقدير روزگار را در هم بشكاف
اما بدان
آتش انتقامي روشن خواهي كرد
نميگويم ، نميگويم ،
اينك برو ...
آخرين آرزوي فرزند تو
برو .... شاد
تو را به خدا لبخند بزن و برو
آن خدا
كه بزرگي اش به اندازه بزرگي خودش باشد
نه پدر ، نه بتوارهي خشم
از خدا سخن ميگويم
من از خدا ميگويم !
معصيت بار بمير ، اما بدان چرا
كه اين انديشه براي تبسم خدا بس است !