Black Notes

Friday, November 25, 2005

اشك ها

اشك ها از كنار گونه جاري ميشوند و در ميعاد گونه به فراموشي سلام ميكنند
آه ها كاري نميكنند ، جز شيشه­ي نازك تنهايي را بخاري ميزنند يادگاري از دوران درد
و فردا با همه بي­تابي هاي من در راه است
كاش فردا را روزنه اي بود همين حالا
كه از پشت آن به ساعت سخت انتظار نگاه ميكردم
من هر ساعت روز عمرم را در خانه اي ميهمان بودم
گاه خانه اي سپيد رنگ اميد و شكيبايي، چه بسيار بي­گاه خانه هاي سياه
از سياهي شب گفته ام
تا بدانم حرمت اميد صبحم را
از سياهي گفته ام
تا كه سپيدي را زير پاي عادت لگد نكنم

Tuesday, November 22, 2005

اين منم

دوست دارم تا آنجا كه اشك هست ، اشك بريزم
دوست دارم احساسم را قطره قطره اثبات كنم
دوست دارم اقيانوسي بسازم از اشك
و قايقي از جنس عشق
پارويي از واژه
و برانم ...
از طعم سرد دريا ، در عصر پاييز چيزي ، يا مثالي ، آنچنان كه لبخند به چهره ام بنشاند به ياد ندارم !
از گذشته ام چيزي به نام خير در دست ندارم
كودكي ام مفهوم تباهي بود ، و بلوغم معناي درد
مرا نه با نام پدر خواهند خواند ، نه به عدد سرمايه ام
من به سياهي شهره­ي اين شهر ام !
دوست دارم خون احساسم را روي سياهي روزهايم بپاشم
دوست دارم فروتن باشم در ظهر داغ تابستان
و دوزخ را حس كنم ! تا بهشت را خوب بشناسم
من ابله مردي نيستم اسير برزخ !
يا جهنم يا بهشت
دوست دارم سياه باشم در روز
تا شب ، آنچه از دست رفته را به تمامي درك كنم
سپيدي مفهومي نيست كه بتوان آسان انكارش كرد
اما معصيت عادت زدگي سپيدي از معصيت تمام قوانين گران تر است
دوست دارم زهري باشم ، در گلوي پتياره­ي شب دروغ و وهم
من دوست دارم ، دوست داشته باشم !
من دوست دارم نگاه كنم‌ ،عشق بورزم ، ژرف ، سبز يگانه­ي حقيقت
من دوست دارم ...
و دنيا ، قرار داد ها ، تمدن بي صاحب مانده­ي بد
اين معرفت قبيح اجتماع
براي دوست داشتن ارزشي قائل نيست
در شب گنگ عبارت ، نقاب انديشه ميزند
و خود ، خود را انكار ميكند
و در اين شب روز نما
حاشا ، حاشا
كه سياهم ، و زهري در گلوي تيره­ي اين شب
از آنچه گذشته چيزي شبيه سكه ، چيزي شبيه آقا
در دستم نيست
من غرور را معنا بخشيدم
من عصيان را حس كردم
من قهر را با وجودم ، تنفر را با خلوصم
درك كردم
نه عاشق ، نه عاشق ، نه عاشق
آنچه در دست دارم ، مفهوميست زلال از تنفر
تا درخششي كور از عشق
چون ماه پر منت خورشيد !
سخن در زبانم ، لبخند بر لبهايم ، مفهوم در ذهنم
ماسيده !
من ابليس را شناختم
اگر خدا را دست آويز نكردم
اين منم
و اين عبارت براي فخر لحظه هايم كفايت ميكند
اگر وجاحتي براي عشق ورزيدن ديگران به خود ندارم !
اين منم

Sunday, November 20, 2005

انزوا

انزوا
شنيدن اين واژه برايم لذت بخش است
چرا كه ميفهمم تنها نيستم !
انسان هر چند در قالب هاي از پيش ساخته ي جامعه شكل بگيرد
باز نياز به فرياد زدن دارد
نياز به عرياني ، براي ستاران معتقد
و فرياد محتاج گوشي تا بشنود !
همچنان كه هميشه ساعتهايي براي تنها بودن ، ژرف شدن
نگاه كردن به سر انگشتان ، لازم است !
بي چرا و تنها به چگونه اكتفا كردن ، حاصلي جز فراموشي گنگ نخواهد داشت
كه انساني ، آدمي ، برده اي
برده بودن دشوارتر ميشود ، وقتي برده­ي برده­ي خود باشي !
شگفتا از ارباباني كه برده­ي­ ساخته هاي خود شوند !
ارباب اخلاق ، ارباب عرف ، ارباب قانون
خود كرده هايي اين چنين زشت

Thursday, November 17, 2005

برده هاي سرخ

در فاصله اي ميان دوزخ و بهشت
ميان گناه و لذت
ميان عشق و هوس
ميان دوست داشتن و كنجكاوي
اين منم
فاحشه اي سرخ ، عادت­گونه عاشقانه
دمل چركين دل قديسان منم
من دليلي بيدار و آشنا
پر گوياي رمز و راز فريبهاي تلخ قوانين
اين منم
شايد ابليس ، شايد آشناي ديرينه­ي حقايق !
وسوسه­ي فرصت خوار ابتذالهاي رفتارها
با اين همه
خواستني
اين منم !
كسي كه باطن ها را ميشناسد !
من زهر جام عريان بودن قباحتم
فاحشه ، فحش ...
بدكاره اي ، بدكاره بودن را از حد گذرانده !معصيت ، شراب سكرآور لحظه هاي من است و ابليس آشناي من !

Wednesday, November 16, 2005

جنگ كُش

دنيا ، ديدن دنيا
فهم سختيست ، درك گرانيست !
ادراك اينكه آيا ديگران هم يك گل سرخ را مثل من سرخ ميبينند!؟
بسيار سخت است
فرار از اين سوال ، هميشه ، براي هميشه !
گفتن بيكران ، وقتي قدرت فهم كرانه­ را نداريم !
اينك دانايي ، اين حرام زاده­ي ناقص حماقت !
گاهي پيشامد هاي كوچك
آنقدر بزرگ ميشوند كه ميتوانند آثار شگفت انگيزي خلق كنند !
از انتظار خسته شدم !
نفس كشيدن برايم عادي شده
روزمرگي كمر اعتقادم را شكسته
اين ارغواني زيستن
بهار من ، بهار سرخ باور است
خزان من ، خزان سبز بي چرا زيستن است
مرگ من خبر مرگ دوست داشتنم است
مرگ من خبر دريدن عادت زيستن است
خط قرمزي كه من پر رنگش خواهم كرد !
همه ديوانه هستند ، همه !
اما گاهي در اين ديوانه خانه­ي وسيع ، دانا مردي يافته ميشود
كه نه ، ديوانه است
ديوانه بودن او همرنگ نبودن با جماعت است !
اگر يك روز صبح ، همه
مردها دامن بپوشند ،اگر يك مرد شلوار به پا كند
بي شك آن يك نفر ديوانه خواهد بود !
حكمي كه در ازل صادر شده
حكم اعدام بدعت گزاران است !
آنها كه همرنگ جماعت نشدند
شك كردند
و حقيقت را جستجو !
حاكمان ، به تمامي حس شدگان هستند
و طرد شده هاي اجتماع ، حس نشده ها !
چرا كه به تمامي درك نشدند !
شكاكان طايفه هايي زشت و پلشت بودند !
چرا كه وارد قلمرو افسانه ها شدند !
كشتن اسطوره ها ، حتا اگر فرزند نا معلوم تفكرات زشت باشند
جرميست در قاموس حاكمان
مردم آسوده زيستن را ميخواهند ، و چراها ذهن را سخت ميآزارد !
حقيقت دوستي ؟
دروغ اگر خاطر مست پتياره ها را شاد خواهد كرد
همان حقيقت است !
چشم بستن ، بي چرا زيستن و نبات بودن
عادت سنت است !
آه ... چه ميگويم ؟
سخن گفتن ، نمادي بيدار و بينا از نيازي است
حس شدن ، درك شدن !
قديسان خاكستري مصلحت انديش ، در كشيدن معصيت گناه فريب
خرهايي شدند ، با عضلات در هم پيچيده !
مسيح صليب جهل قوم خود را به دوش كشيد ، نه معصيت
تازيانه ها ، زخم زبان ها بودند
غرور معناي انسانيت است
و انسانيت هميشه دردسر ساز !
چرا كه انسان نماد نپذيرفتن است
اينكه
سينه را صاف ، سپر
چشمها را دوختن ، افق
دستها را گره كردن ، فولاد مشت
براي مجسمه ساز آسان است
اما براي مجسمه ، سخت دشوار
انتظار ،انتظار ، انتظار ...
و قلبي سخت تر از صخره
اينك تكه تكه ، پاره پاره
و هر پاره اش نمايش جهل روزگار است
اينكه در سينه­ي من بود
بسيار با تاسف
تلنبه­ي خون نبود ، قلب بود ..
گناه اين است
معصيت اين است
بوق موزي روزگار ، امتداد زيستن من است
گوش حقيقت كر شده !
اشكهايم ، خون احساس است
و منيت ، وقتي به حقيقت رخ بنمايد
غرور ...
كسي بگويد !
ارزشها در كدام كارخانه توليد ميشوند ؟
شگفتا !
از بت واره هاي ديكتاتور و بي رحم اجتماع !
غبار هوس ، ديدن را تار ميكند
و ايمان به سنت عاقبت ، كور ميمراندش !
قلم سرخ گفته ها ، خنجري از جنس درد انديشه است !
خون، رنگ خون ، تظاهر زشت زنده بودن
دنياي سربي رنگ اجتماع
خلايق براي هيجان در مراسم اعدام حاضر ميشوند !
ديدن مرگ...
تو مست از غم ، و دنيا هوشيار به هزار شراب فرار محتاج
احتياج ، اولين زنجير محكم زندانيان زندگيست !
زندگي يا بردگي
كفر اين است ، ارتداد اين است
سرتافته اي تر دامن
اين منم !
سقوط ، در معناي سقوط
حركتي كور و پر شتاب ، مضطرب در انتظار انجام !
اشك مهلتي براي خود نمايي خود بودن است
و تجربه ، كهنسال دونپايه­ي دنياست !
شكوه قدرت واقعيت ، هبوط حقيقت است
چرخش روزگار ، نماد غمبار پر پايان بودن لذتها !
دانشمندان ، كودكان شادماني هستند در وسعت گنگ اسرار جهان !
پوچ بودن دنيا ، مفهوم پر موجوديت دنياست
سبز غليظ پر بودن ، پس به سياهي پوچي رسيدن !
در جاده­ي سرد انتها ، شكوه گامهاي انسان
اين گاري­كش اهداف ، چشم بند زده رو به مقصد در راه !
افسار ، راه و رسم مودبانه زيستن است
و تازيانه ، پيشامدهايي كه در بودنشان بايد بسيار شك كرد !

Tuesday, November 15, 2005

تعريف

در راهي كه در آن به سوي آرزوها گام برميدارم
براي افسوس هيچ زماني قائل نميتوانم شوم
و آنجا
آنقدر پر بها
انقدر پر ارزش
اگر بشود كه بي آنجا نباشم
جز آنجا جايي نداشته باشم
اگر بشود ، به آنجا هم ميرسم
هدف نه چندان كم بهاست
وقتي تنها صاحب آن خودم نباشم
خودم را شناختم ، خود دوست شدم و شخصيت را درك كردم
دانستم قبيح تراز دست اندازي به حق ديگران كاري نيست
ميتوانم اين مسير را به تمامي درك كنم
وقتي بخواهمش ، با تمام وجود
زماني كه غرورم زخمي شود
چرا كه پلنگ پيش از زخمي شدن فقط براي غريزه ميجنگند
اما وقتي زخمي شد براي هدفي برتر ، انتقام
نبايد تمام استعداد هايم را به يكباره نمايان كنم
چرا كه عقاب تيز چشم بدخواه
پرندگان رنگا رنگ را بهتر ميبيند !
در راهي كه قداست باوران به تمامي راهزن آن شدند
بسيار سخت ميتوان گام نهاد
و سختي هر اندازه بزرگتر و بيشتر
در لحظه­ي رسيدن به هدف افتخار و رضايت بيشتر
هميشه سياه و سفيد براي بودن فرصت هاي بزرگتري دارند
اما خاكستري ها كاسه ليسان اين دوهستند!
هميشه
ميتوان با تعريف ، از حسرت شكست ،‌ شوق و حركت باز برخواستن ساخت
و من مردِ تعريف شدم

Saturday, November 12, 2005

قداست

گنهكاراني كه صادقانه اعتراف كردند
هرگز باور نميكنند ، حتا اگر با دو چشم خود ببينند هم
پدر هاي مقدس گاهي به همخوابه ميانديشند
همينجا
روي زمين
ايمان به آسمان
آرام آرم ، پذيرفتن را سهل ميكند !
چشم دوختن به آسمان ،چشم را از ديدن سياه چاله هاي واقعي باز ميدارد !
چه كسي خواهد پرسيد ؟
پدر هاي مقدس براي شام چه چيزي ميخورند ؟
و سوالي
مرزي كه از بين رفته
واژه اي كه در روزمرگي محو شده
مفهومي كه مسخ شده
ايمان يا عادت ؟!

خاك

خاك اگر ساكت بود، خاك اگر خاموش بود
خاك اگر بي شكل بود، خاك اگر پست تر بود
راز دار راز هاي همه ما بود
آب اگر زلال بود، آب اگر گنگ بود
خواستنش در شكافتن سخت صخره
از همه ما برتر بود
درخت اگر ساكت بود، درخت اگر شكيبا بود
درخت اگر در زمستان، خشك و سرد و شكننده بود
قلبش در تپش انتظار بهار از جنبش مصنوعي قلب ما در خيابان برتر بود
و ما چه داشتيم ؟
جز نكوهشي كور و بي اثر ، مرحم جان پستمان !
تداوم ناداني اجدادمان
شرم را قبيح ميدانيم و چندشِ ادامه­ي بيراهه­ي تعصب را عرف و رسم !
درخت و خاك و آب به ما نگاه ميكرد
آري طبيعت وحشي، كه صفت مقدسش را فحش گونه بر لب جاري ميكنيم !
كه چنين پتياره ايم
حماقت، جز سرزنش از جهان چه آموختيم ؟!
از صفر پست تر، امروز در جستجوي سعادتيم !!
روياي مقدس و پاك يك بچه گدا را چنان تحقير ميكنيد
كه گويي معادلات بيهوده­تان ارزشي دارد در برابر خشم طبيعت
چندان كه خود از لاشه­ي گنديده­ي يك موش نگون بخت فاضلاب
در انتظار لاشخور پست تريد !

Monday, November 07, 2005

ناصحان ( جنگ كُش)

ناصحان را ميگويم !
حاميان پلنگ هاي تيز دندان !
همان ها كه مزد حرف زدنشان را ميگيرند
از آنها كه مزد انسان بودنشان را ميگيرند
مزد تظاهر !
اطمينان دارم تا به حال پيكري را پاره پاره روي خاك پست نديدند !
نديدند كه جنگ چگونه شير آهن مردان را ، دختران زيبا را
له ميكند ، لجن مال ميكند !
نميدانند ، بي قانوني چيست
نميدانند دندان پلنگ مظلوم نماي جنگ چگونه گوشت را با استخوان در هم ميدرد !
از شعبده بازان انسانيت سخن ميگويم !
كه از زشتي تنها واژه اي يا كلامي ، يا افسانه به ياد دارند !
آنان كه از لاشه هاي متعفن سربازان نان ميسازند

Saturday, November 05, 2005

رقت التماس

تو نديدي، رقت التماس را
تو نديدي ضجه از سر درد را
و تو نميداني، خون لخته شده، چه زشت روي سنگفرش خيابان ميماسد
تو بجز سرخي يك گل رُز .....
تو نميداني، نه !
تو نميداني، صورت سرخ از غرور ما بودن
زير شلاق منم، چه حالي دارد
شعر در قاموس تو، گفتن از عشق و اميد است .... و بَس
من چه گفتم ، من چه ميگويم ، نميدانم
ميدانم اين شعر نيست !
تو دوست داري بگويي ميخواهي ....اعتراض كني در هيجان غرق شوي
تو نميداني ، خواستن و براي خواستن فرياد زدن
درديست ، سخت دردي
داغي شعله روي پوست
درد ، انتظار، چشمي دوخته به سياهي
سرماي شبها، آب گنديده ...
همه را شايد سر كني اما
چهره­­ي سرد برادر تو را خواهد شكست
زندگي را خواهي باخت
اشتباه آمده اي ! اينجا پرده­ي سينما نيست
همانجا كه قهرمانان هميشه برنده­اند ، با اسبي سفيد و پيشاني بندي سرخ
اينجا همه در طمع ، بلاتكليفي بين مرگ و زندگي اسيرند
جان ميكنند و باز از مرگ هراسانند
ترس ، ....
ترس ساده تر از مرگ يك رازقي، شرف را به نفس « مي فروشد »

Tuesday, November 01, 2005

جنگ كُش

ميخندم
اما افكارم گواه آن است كه معنايش را فراموش كردم
در ميان مردم هستم
اما دركم از دنيا گواه آن است كه بودن را از دست دادم
رنگ خاكستري كوچه هاي بي پايان اين شهر نتيجه­ آنچه گذشته است
دنيا برايم بي رنگ شده
دنيا براي من ، تنها بي رنگ شده
وقتي شمع به تمامي نيست شود
شعله هم خواهد مرد !
آسمان سربي رنگ من تابلوي قبيح رفتار هاست
آنچه ميشنوم ، آنچه ميگويند
نميخواهم بگويم برايم مهم نيست چه ميگويند
من در ميان اين مردم هستم
و هست بودنم نياز به ديده شدن دارد ، و چگونه ديده شدن
آسمان با پوزخند لحظه هاي آرامشم را تمسخر ميكند
عادت به باران مصنوعي ندارم
عادت به آتش محصور در بخاري ندارم
عادت به زندگي كردن در كندو هاي زنبوري ندارم
من به زندگي شيفته ام
زبانه كشيدن شعله هاي بودنم محتاج دليليست
بي دليل ، پرسه ميزنم در جاده هاي بي سرانجامي
نميخواهم از سر كينه بگويم دنيا هيچ در هيچ است يا پوچ
افسرده ام
از پس آنچه گذشته
زخم هايي هستند كه قابليت التيام دارند
چگونه از آب بخواهم بسوزد ؟
نه ...هركز ....
حتا بلند ترين پشتكار ها هم نتواند آب را به سوختن وادارد
آب براي خاموش كردن ساخته شده ، نه براي زبانه ساختن !
غريدن نياز من است
در لحظه هايي كه بايد سكوت كنم
من كه آموخته ام در شاهراه هاي بي حد طبيعت بدوم
چگونه در مال رو هاي تنگ و حقير آرام بنشينم ؟!
نه....
عادت ، آرام آرام شيوه­ي زندگي ميشود
عادت به جويي ميماند ، آرام و ضعيف نما
اما وقتي با اكسير زمان آميخته ميشود
در قوي ترين و سخت ترين صخره ها راه خود را ميگشايد
نميگويم نميشود
اما باور دارم
باز سازي يك صخره چنان كه بوده
زياد آسان نيست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
**توضيح : جنگ كُش يك مجموعه هست كه به شرح لحظه هاي خود كشي يك سرباز كه از جنگ خسته شده ميپردازه ، اين كتاب حدود 15 فصل داره و قطعه بالا يكي از فصل هاي آغازي اون هست .