اشك ها
آه ها كاري نميكنند ، جز شيشهي نازك تنهايي را بخاري ميزنند يادگاري از دوران درد
و فردا با همه بيتابي هاي من در راه است
كاش فردا را روزنه اي بود همين حالا
كه از پشت آن به ساعت سخت انتظار نگاه ميكردم
من هر ساعت روز عمرم را در خانه اي ميهمان بودم
گاه خانه اي سپيد رنگ اميد و شكيبايي، چه بسيار بيگاه خانه هاي سياه
از سياهي شب گفته ام
تا بدانم حرمت اميد صبحم را
از سياهي گفته ام
تا كه سپيدي را زير پاي عادت لگد نكنم

