Friday, November 17, 2006
Wednesday, November 08, 2006
قول بنفشه ي شاكر
فيلسوفي غرق در كشف رمز روشنايي شمع
پيش خورشيد !
نزد وي لب گشودم
و ترانه اي كفتم از قول بنفشه اي شاكر كه ديروز روييده بود
آنكه شكوه باليدنش دليل تحقير اضطراب ذهن محدودِ من بود
ديدم ، من
باور كن
باران مفتخر نديم سبزه زاران بود
و چه معذب بر سر عابري مي¬باريد
كه آزموده¬اي را ابلهانه ، بال كذايي به دست مي¬بست
تا آفتاب را به سرقت برد !
سكوت باغ دليل بي¬هوشي نيست
كو، كجاست، آنكه نجواي باغ را بشنود
و انكار حقارت خويش را سد شكوه خود قرار ندهد ؟
او يگانه مردي را در انتظار نشسته ، شكيبا
تا درك ، حماقت كند
و شكوه پذيرفتن را دريابد
آنجا كه لازم است
و از آب لطافت بخواهد و از صخره سختي
و بياموزد از اين هر دو
كه تجربه، محدود ؛
نشانه¬ي نقطه¬ي ضعف نبوغ اين پست رفتِ من و توست
گل سرخ ، خار نداشت
دست بي رحم و جنون زده¬ي عابران خار دادش
آن گل بي عقل كه «چرا و چگونه» را هر دو درك كرد
و اين من، مغرور به هوش و اختيار كه هيچ جز چگونه را نميدانم
و پر اضطراب و ناله و شيون نيز
پيش خورشيد !
نزد وي لب گشودم
و ترانه اي كفتم از قول بنفشه اي شاكر كه ديروز روييده بود
آنكه شكوه باليدنش دليل تحقير اضطراب ذهن محدودِ من بود
ديدم ، من
باور كن
باران مفتخر نديم سبزه زاران بود
و چه معذب بر سر عابري مي¬باريد
كه آزموده¬اي را ابلهانه ، بال كذايي به دست مي¬بست
تا آفتاب را به سرقت برد !
سكوت باغ دليل بي¬هوشي نيست
كو، كجاست، آنكه نجواي باغ را بشنود
و انكار حقارت خويش را سد شكوه خود قرار ندهد ؟
او يگانه مردي را در انتظار نشسته ، شكيبا
تا درك ، حماقت كند
و شكوه پذيرفتن را دريابد
آنجا كه لازم است
و از آب لطافت بخواهد و از صخره سختي
و بياموزد از اين هر دو
كه تجربه، محدود ؛
نشانه¬ي نقطه¬ي ضعف نبوغ اين پست رفتِ من و توست
گل سرخ ، خار نداشت
دست بي رحم و جنون زده¬ي عابران خار دادش
آن گل بي عقل كه «چرا و چگونه» را هر دو درك كرد
و اين من، مغرور به هوش و اختيار كه هيچ جز چگونه را نميدانم
و پر اضطراب و ناله و شيون نيز
Friday, October 06, 2006
خــــار
گفت خار مايوس و دلشكسته :
از نعمت بيكران تو ، كه گلهاي وحشي ، كه سبزه زار هاي وسيع
چيزي ندارم من
خارم ، جز اين ندارم ، چند دشنهي عريان جز پست ترين جانواران را شوق بوسه بر اندامم نيست
خارم ، به خار بودن محكوم
هدف وقاحت دشنامها
خارم ، به خار بودنِ ناخواستهي من ، آنچه زاده سليقهي كژ طبيعت است
خار ميبينندم !
گفت و سخت و شكيبا اشك ذلالت ريخت
گفت او :
آيا اشكي داري براي ساعت سخت دلتنگي ؟
و آيا ميتواني بشكفي در ميان سخت ترين خاكها ؟
آيا توان آن را داري كه فضايي داشته باشي به بهانهي باليدن از وسعت ژرف آفرينش من ؟
داري ! ؛
كاش فقير بودي تا مينماياندي، نقطهي ضعف نبوغ اين نظم خيره كننده را
اما جز حماقت ذهن چيزي نداري شايستهي تامل !
و آيا ميداني با كه سخن ميگويي؟
چشمه ها براي من هستند ، بي آنكه اراده اي داشته باشند
كوه هاي سر به فلك كشيده ، بي آنكه استقامتي داشته باشند
و زيباترين گلها بر سينهي دشت خفته آرام ،
صحنهي شگفتي قدرت من است
تو و گل ، صخره و كوه، دشت و سبزه
همه در ديدهي وسيع« بزرگ اوج دار» آسمان همه را طبيعت
و نه تو ، تنها
و نه گل ، و نه صخره، و نه كوه، و نه دشت ، و نه سبزه ، هيچ يك تنها !
اشك تو ، كه زادهي نگاه محدود اسير در دست خواستهي لجوجانهي جانكاه
جز اين نيست ، اشك تو كه ميريزي ابلهانه در حسرت سهم تقدير
چرا كه كسي هيچ نميداند ، فردا چه خواهد شد ؟
در دستان مغرورِ ژرف و بسيار پيچيدهي به وهم آراستهي اجبار گونهي تقدير !
ببين
زيباترين گلها در آرزوي استقامت تو هستند
زيبا روياني كه به جرم زيبايي چيده ميشوند ، از مادر خويش ، خاك جدا
به كنيزي ميروند ، پست و بي هيچ اراده
تا تقدير پژمرده شدن ، تنها براي آراستن مجلسي !
حسرت ، پديده ايست تنها دليلي ، براي اشك
و اشك نشانهي احساس
كه هر از چند زماني خفته در روزمرگي دشتهاي بيكران
صبح را به شب ، شب را به صبح رساندن
بي هيچ دستاوردي ، جز رشد مبتذل زيستن
اشك هديه اي است ، براي تو خار
كه گلها ، مست از تكبر زيبايي ، هيچ و هميشه با آن بيگانه اند
جز آن زمان كه چيده شوند ، در آستانهي پژمردن
اشك ، آه
به هر بهانه
يعني ، هستم
اشك ، آه
و پس ، دلي زلال براي لبخند ، تبسم
نه از آن رو كه تمسخري ، يا نقابي به چهره
تبسمي ، شاد در آن مفهوم كه بايد
از نعمت بيكران تو ، كه گلهاي وحشي ، كه سبزه زار هاي وسيع
چيزي ندارم من
خارم ، جز اين ندارم ، چند دشنهي عريان جز پست ترين جانواران را شوق بوسه بر اندامم نيست
خارم ، به خار بودن محكوم
هدف وقاحت دشنامها
خارم ، به خار بودنِ ناخواستهي من ، آنچه زاده سليقهي كژ طبيعت است
خار ميبينندم !
گفت و سخت و شكيبا اشك ذلالت ريخت
گفت او :
آيا اشكي داري براي ساعت سخت دلتنگي ؟
و آيا ميتواني بشكفي در ميان سخت ترين خاكها ؟
آيا توان آن را داري كه فضايي داشته باشي به بهانهي باليدن از وسعت ژرف آفرينش من ؟
داري ! ؛
كاش فقير بودي تا مينماياندي، نقطهي ضعف نبوغ اين نظم خيره كننده را
اما جز حماقت ذهن چيزي نداري شايستهي تامل !
و آيا ميداني با كه سخن ميگويي؟
چشمه ها براي من هستند ، بي آنكه اراده اي داشته باشند
كوه هاي سر به فلك كشيده ، بي آنكه استقامتي داشته باشند
و زيباترين گلها بر سينهي دشت خفته آرام ،
صحنهي شگفتي قدرت من است
تو و گل ، صخره و كوه، دشت و سبزه
همه در ديدهي وسيع« بزرگ اوج دار» آسمان همه را طبيعت
و نه تو ، تنها
و نه گل ، و نه صخره، و نه كوه، و نه دشت ، و نه سبزه ، هيچ يك تنها !
اشك تو ، كه زادهي نگاه محدود اسير در دست خواستهي لجوجانهي جانكاه
جز اين نيست ، اشك تو كه ميريزي ابلهانه در حسرت سهم تقدير
چرا كه كسي هيچ نميداند ، فردا چه خواهد شد ؟
در دستان مغرورِ ژرف و بسيار پيچيدهي به وهم آراستهي اجبار گونهي تقدير !
ببين
زيباترين گلها در آرزوي استقامت تو هستند
زيبا روياني كه به جرم زيبايي چيده ميشوند ، از مادر خويش ، خاك جدا
به كنيزي ميروند ، پست و بي هيچ اراده
تا تقدير پژمرده شدن ، تنها براي آراستن مجلسي !
حسرت ، پديده ايست تنها دليلي ، براي اشك
و اشك نشانهي احساس
كه هر از چند زماني خفته در روزمرگي دشتهاي بيكران
صبح را به شب ، شب را به صبح رساندن
بي هيچ دستاوردي ، جز رشد مبتذل زيستن
اشك هديه اي است ، براي تو خار
كه گلها ، مست از تكبر زيبايي ، هيچ و هميشه با آن بيگانه اند
جز آن زمان كه چيده شوند ، در آستانهي پژمردن
اشك ، آه
به هر بهانه
يعني ، هستم
اشك ، آه
و پس ، دلي زلال براي لبخند ، تبسم
نه از آن رو كه تمسخري ، يا نقابي به چهره
تبسمي ، شاد در آن مفهوم كه بايد
Sunday, August 27, 2006
ايستاده
ايستاده
منتظر، بي هراس از تيغ طعنه ها
ايستاده
مومن ، در نبرد با وسوسه ها
يگانه يادگار بهار
بمان كه ماندنت دليل صداقت واژه هاست
عطوفت ، مهر ؛
تا چه اندازه بكار ميروند ، در هر صحبت ؟
و تا چه اندازه ميفهمند ، در هر صحبت ؟
كه چه مي¬گويند
دل ما گداي معنا نيست
ذهن ما حماقت پيشه شده
كه نميداند ؛
در گذر لحظه ها ، در نگاه عابران
صحبت ها ، واژه ها ، عبارت ها
چقدر ثروت دارند
كه اين الماس بكر
در انتظار دست كاشف
تا دريابد مهر را ، عاطفه را از حاشيه¬ي عادت!
منتظر، بي هراس از تيغ طعنه ها
ايستاده
مومن ، در نبرد با وسوسه ها
يگانه يادگار بهار
بمان كه ماندنت دليل صداقت واژه هاست
عطوفت ، مهر ؛
تا چه اندازه بكار ميروند ، در هر صحبت ؟
و تا چه اندازه ميفهمند ، در هر صحبت ؟
كه چه مي¬گويند
دل ما گداي معنا نيست
ذهن ما حماقت پيشه شده
كه نميداند ؛
در گذر لحظه ها ، در نگاه عابران
صحبت ها ، واژه ها ، عبارت ها
چقدر ثروت دارند
كه اين الماس بكر
در انتظار دست كاشف
تا دريابد مهر را ، عاطفه را از حاشيه¬ي عادت!
Friday, August 04, 2006
ساده
او به غم من شيفته
تا چشمي بردارم ، از آسمان
قلبي بگيرم ، از مهر
شوري بگيرم ، از اميد
در زمانه اي كه بي تاب مرگ هر يك انسان است
چه پر برك ، تبسمي
كه نميرد در اشك ،
گم نشود در بغض
اگر اين قد من ، قامت بلند سرو نيست
شايد ،
شايد ، براي ماندن ، سندي جاودان شود
شعر انعكاس وهم آلودي از غم شد
شاعر ، مترسك سر مزرعهي منحوص شكست ها
اين چنين باور ها
نه شعر گفتم ، نه شاعرم
مينويسم از اميد
هر چند خريداري ندارد سر بازار
ميگويم از لبخند
از حماسهي اميد
از شكوه شكفتن بنفشه
از در و ديوار
از نگاه ، از زبان ، از ذهن ، از حركت
همه دارايي هاي فراموش شدهي انسان ها
يك پلك ، يك فنجان چاي داغ
ساده ، ساده ، ساده ميگذرند
از آنچه دارند
و سخت نگرانند، آنچه را نبايد داشت و ندارند آن را به آن
ميميرم از طعنهي لطف روزگار
اگر نگويم اين صحبت ممنوع را در كشتارگاه ماوراء
رسم لجنآلودهي خود نمايي !
من به همين لحظه كه هستم ، ساده سالم
شاكرم !
تا چشمي بردارم ، از آسمان
قلبي بگيرم ، از مهر
شوري بگيرم ، از اميد
در زمانه اي كه بي تاب مرگ هر يك انسان است
چه پر برك ، تبسمي
كه نميرد در اشك ،
گم نشود در بغض
اگر اين قد من ، قامت بلند سرو نيست
شايد ،
شايد ، براي ماندن ، سندي جاودان شود
شعر انعكاس وهم آلودي از غم شد
شاعر ، مترسك سر مزرعهي منحوص شكست ها
اين چنين باور ها
نه شعر گفتم ، نه شاعرم
مينويسم از اميد
هر چند خريداري ندارد سر بازار
ميگويم از لبخند
از حماسهي اميد
از شكوه شكفتن بنفشه
از در و ديوار
از نگاه ، از زبان ، از ذهن ، از حركت
همه دارايي هاي فراموش شدهي انسان ها
يك پلك ، يك فنجان چاي داغ
ساده ، ساده ، ساده ميگذرند
از آنچه دارند
و سخت نگرانند، آنچه را نبايد داشت و ندارند آن را به آن
ميميرم از طعنهي لطف روزگار
اگر نگويم اين صحبت ممنوع را در كشتارگاه ماوراء
رسم لجنآلودهي خود نمايي !
من به همين لحظه كه هستم ، ساده سالم
شاكرم !
Friday, July 21, 2006
وقت لبخند
وقت لبخند شد باز
وقت شادي ، شاد بودن ، شاد گفتن
من صداي پاي نوبت لبخند را ميشنوم
اگر از ديروز چيزي جز « آه » يادگاري نيست
آه ـ فرصتي بود ، بهانه اي براي داشتن يك قلب شاد
زندگي ، تدوامِ لحظه ها ، ساعتها ، روزها ، ماه ها ....
به تپه هايي ميماند، پيش در پيش ، پشت در پشت
درست مثل تپه !
صعود به تپه هاي بلند ، سخت، نفسگير است
اما پس ازرسيدن ، به همان اندازه « سختي ، نفسگيري » سرازيري هست
و تماشاي منظرهي آنچه پشت سر گذاشته شده
ديدن آن صخرهي سرد بلند ، آن حادثهي سختِ عصر روز سرد پاييزي،
كه سخت طاقت فرسا بود عبور از آن ،
از اين بالا چه حقير ميشود !
تنها بلند ترين تپه ها توان آن را دارند كه بلند ترين خواسته ها را برآورده كننده
پس در راه رسيدن بر فراز تپه ، سخت سخت ، بايد شكيبا بود
اينك ؛
كه باباي تپه ها ، باباي روزها ، باباي سالها ، باباي زمان
كه خدا
داور حادثه ها
ميبيند ، و ديدن معنايي ژرف ، كه فردا چرا فرداست
از آنجا كه به تپه بودن روزگاران سخت و متعصب ، معتقدم
من در اين راه دشوار چه لذتي ميبرم
كه ميدانم ، راه رسيدن را ميپيمايم
و كسي ميبيند ....
وقت شادي ، شاد بودن ، شاد گفتن
من صداي پاي نوبت لبخند را ميشنوم
اگر از ديروز چيزي جز « آه » يادگاري نيست
آه ـ فرصتي بود ، بهانه اي براي داشتن يك قلب شاد
زندگي ، تدوامِ لحظه ها ، ساعتها ، روزها ، ماه ها ....
به تپه هايي ميماند، پيش در پيش ، پشت در پشت
درست مثل تپه !
صعود به تپه هاي بلند ، سخت، نفسگير است
اما پس ازرسيدن ، به همان اندازه « سختي ، نفسگيري » سرازيري هست
و تماشاي منظرهي آنچه پشت سر گذاشته شده
ديدن آن صخرهي سرد بلند ، آن حادثهي سختِ عصر روز سرد پاييزي،
كه سخت طاقت فرسا بود عبور از آن ،
از اين بالا چه حقير ميشود !
تنها بلند ترين تپه ها توان آن را دارند كه بلند ترين خواسته ها را برآورده كننده
پس در راه رسيدن بر فراز تپه ، سخت سخت ، بايد شكيبا بود
اينك ؛
كه باباي تپه ها ، باباي روزها ، باباي سالها ، باباي زمان
كه خدا
داور حادثه ها
ميبيند ، و ديدن معنايي ژرف ، كه فردا چرا فرداست
از آنجا كه به تپه بودن روزگاران سخت و متعصب ، معتقدم
من در اين راه دشوار چه لذتي ميبرم
كه ميدانم ، راه رسيدن را ميپيمايم
و كسي ميبيند ....
Saturday, July 01, 2006
من!
بوي تعفن ميدهد
لحظه هاي مبتذل و لغزندهي اضطراب
روزهاي زرد و تن فروش دعوت كننده آنقدر دروغ گفتند
كه خورشيد سوگند ماه را نميپذيرد !
اين ثانيه تا ثانيه ، روز تا روز ، ماه تا ماه ، سال تا سال ، عمر تا عمر
و نسل تا نسل
بيهوده لذت در تعريف سعادت غرق تكاپوست !
پايان يعني نقطهي مقابل سعادت
ميميرد آدم ، ميميرد زشت و آشفته
اگر آن سوي اين شب محقرانهي تاريك
يگانه انساني نباشد ، بيدار
كه حقير، زبان وجودش را به ستايش دقايق زمان نگشايد
مردي بايد باشد ، مردي
كه سر به سركشي داشته باشد
آرمان مردي كه مفهوم طغيان است
آنچه معلوم شده، نوشته شده
تقدير
آن سوي اين شب محقرانه بايد سرزميني باشد
شهري ، كه در آن وجود خدا استدلال بودن «كلمه» باشد
و « واژه» دليل بودن نازك احساس
من خدايي ميخواهم ، كه حس بشود
با همين ابزار نارساي بودنم
بودني ميخواهم ، دليل وجودم باشد
و دنيا ، همه دنياي من ، خلاصه در نظم ديدنِ«من»
همه دنياي من وظيفه دارند مهيا كنند ، آنچه ميخواهم !
اينكه هستم من ، چند سطر نوشتهي محجوب
آراسته شده ام به زيباترين نياز ها
هر چند ، پاسخي نيستم كامل و ثابت به نيازي
زيبا ، عشوه گر در تالار فكر به خود نمايي مشغولم !
لحظه هاي مبتذل و لغزندهي اضطراب
روزهاي زرد و تن فروش دعوت كننده آنقدر دروغ گفتند
كه خورشيد سوگند ماه را نميپذيرد !
اين ثانيه تا ثانيه ، روز تا روز ، ماه تا ماه ، سال تا سال ، عمر تا عمر
و نسل تا نسل
بيهوده لذت در تعريف سعادت غرق تكاپوست !
پايان يعني نقطهي مقابل سعادت
ميميرد آدم ، ميميرد زشت و آشفته
اگر آن سوي اين شب محقرانهي تاريك
يگانه انساني نباشد ، بيدار
كه حقير، زبان وجودش را به ستايش دقايق زمان نگشايد
مردي بايد باشد ، مردي
كه سر به سركشي داشته باشد
آرمان مردي كه مفهوم طغيان است
آنچه معلوم شده، نوشته شده
تقدير
آن سوي اين شب محقرانه بايد سرزميني باشد
شهري ، كه در آن وجود خدا استدلال بودن «كلمه» باشد
و « واژه» دليل بودن نازك احساس
من خدايي ميخواهم ، كه حس بشود
با همين ابزار نارساي بودنم
بودني ميخواهم ، دليل وجودم باشد
و دنيا ، همه دنياي من ، خلاصه در نظم ديدنِ«من»
همه دنياي من وظيفه دارند مهيا كنند ، آنچه ميخواهم !
اينكه هستم من ، چند سطر نوشتهي محجوب
آراسته شده ام به زيباترين نياز ها
هر چند ، پاسخي نيستم كامل و ثابت به نيازي
زيبا ، عشوه گر در تالار فكر به خود نمايي مشغولم !

